|
مولوی
برای گوشه ای از خاطرات علیرضااز مولوی
در لحظه صلاحيت سيگار كمي پس از قهوه ترك در استكان مواوي مي شوم پشت كادر هاي تيز رهگذران در خميدگي شركت واحد بر صفحات پر تيراژ شهر كفش هاي بي نتيجه ام را به سايش روزانه نويد مي دهم و آرام با لطيفه اي در گوشش از شهر مي گويم لحظه هاي كلنگي در جيب هاي خروس لاري ... پنهان مي كنم انگشت اشاره ام را در عادت فلفل وحشي در گلوي فروشنده و خريدار مرا كه سكندري گذر ها معتادم مي كند كه عقربه هاي دوربين دورم ميكند مرا به روزنامه چه كار ؟ وقتي كسي مُچم را مي خرد تا به ساعت كودنش ببندد هيچ كس نخواهد پرسيد كه انگشتم كانون گردش زمين بوده يا نه كافي است تا نئشگي لنز ها به چُرتم بياويزد تا سايه خود را ببينم تنگ ديوار هاي قوز كرده كه با دو انگشت شكسته برايم آرزوي پيروزي مي كند كمي پياده رو ، كمي اعتياد و كمي موش من از غرفه هاي دلتنگ فحش عكسي براي سردبير ندارم همين ابتداي مچم را مي چرخانم بند انگشتم را باز مي كنم از روز تا كفشم را به همنشيني با فرچه دِفُرمه باز گردانم |+| نوشته شده توسط صمد مقدمی در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 22:50 منظره ای با یک دانه شن
اسمش را دانه شن می گذاریم . اما او خودش را نه دانه می داند و نه شن بدون اسم زنده است چه اسم عام چه اسم خاص چه گذرا چه ثابت چه به اشتباه چه درست . با نگاههامان ، لمس کردنمان کاری ندارد . خود را مورد نگاه و مورد لمس نمی داند . و افتادنش روی هرّۀ پنجره حادثه ایست برای ما ، نه برای او . برای او ، افتادن روی هره پنجره با افتادن روی هر چیز دیگری یکی ست ، بدون اطمینان به اینکه آیا دیگر افتاده یا هنوز دارد می افتد . از پنجره ، چشم انداز زیبای دریاچه را می بینیم اما این چشم انداز خود را نمی بیند . بی رنگ ، بی شکل بی صدا ، بی بو و بی درد ، در این دنیا وجود دارد . ته دریاچه تَهی ندارد ساحل ها ساحلی ندارند آب نه خیس است نه خشک موج هایی که می چرخند گرد سنگ هایی نه کوچک و نه بزرگ درکی از صدای خود ندارند و نه مفردند ، نه جمع . و این همه چیز ، زیر آسمانی که طبیعتا آسمان نیست و در آن آفتاب غروب نکرده غروب می کند و پنهان نشده پنهان می شود ابری که ندانسته آمده . باد بی هیچ دلیلی جز وزیدن ابر را پراکنده می کند . یک ثانیه می گذرد دوثانیه سه ثانیه اما این سه ثانیه تنها برای ما می گذرد . زمان مثل پیکی با پیغامی مهم گذشت اما این فقط تشبیه ماست . شخصیت خیالی و شتاب تحمیل شده اش اما پیغامش برای انسان نیست . ویسوا شیمبورسکا – مترجم : اسموژنسكي _ از مجموعه " آدمها روی پل " _ نشر مرکز _ چ سوم |+| نوشته شده توسط صمد مقدمی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 1:36 ترانه دسامبر
شعر :ائلوار برگردان از آذری : صمد مقدمی
1. کلاه های پوستی سو – سو می زند پشت شهر سبیل ها خیس می شود از ودکا های روس در رگهایشان یورشی داغ در چشمهایشان عروسی تفنگهاست ای شهر داغدار هنوز ماه دسامبر در چشمت نمی خوابد ای یار من شعله هایت در درون تو پوف ف ف ، خاموش می شود آوازهایم بر شانه هایت به کرم می نشیند بوسه هایم گردن زده می شود در چشمهایت ماه
2. ژنرال ! ژنرال ! شهر امن است خاراشو تلگرام : موسکو ! تهران غالب آمد فرو نشست تبریز
3. در کوچه ها ماند کلاه های پوستی بر هر کدام سوراخی در هر گذر سربازی در هر پیچ وحشتی
|+| نوشته شده توسط صمد مقدمی در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 20:25 سال تازه تازگی نداره...
کشتی که به دریای روان می گذرد
می پندارد که نی ستان می گذرد ما می گذریم از جهان در همه حال می پنداریم کاین جهان می گذرد*
*گمونم از مولانا باشه ولی درست خاطرم نیست ! |+| نوشته شده توسط صمد مقدمی در شنبه سوم فروردین 1387 و ساعت 0:51 شب مسکین
ببین چگونه این شب مسکین یک _ دو وجب ستاره و ماهش را سالهاست به رخ می کشدبادبانی خالی از هوا در آبهای بی نقطه چین بی خط .
هی باد باد
کوچ لکنت بار خریطه ها از سالی به سال ِ هر روز تنها حرف میلاد ِ « من » و « تو » ست
پاها در بیمارستان قدم ها در کوچه راه ها در میدان « من » به شمّاته ساعت آویزان است و تندیس « تو » پیکر شعارهای روزانه است پنیر است چای صاف کن است
سفر شرمندۀ ماست هنگام که نمی تواند خط های فاصله را در تملق ثانیه به سپیدی راه ها بدل کند که خیابان خیابان است و مرز که نمایندۀ پر رنگ تنهایی استنمی تواند تفنگش را از دوش بِکَند و بادبادکباز ِ لب ِ مرز که سالها پیش نماز ِ باد می خواند امروز در تردید اینکه بادبادک شود یا نه به پوسیدگی ِ کلاف ِ نخ فکر می کند سفر شرمنده ماست... باد در پارگی ِ هوا جریان دارد؟! کسی در دلتنگی سیم ها کسی در پراکندگی خارهای اینجا و آنجا ... دستهای باز ِ کسی در متن شانه های خاکی خویشقصد کرده خار بوته های مرزی را از نزدیک ببیند و ژاکتش را با مرزبان ِ جوان عوض کند
شاید !! حق با شب است با ابرهای هم ریشه ، با پیاله ای که پیش ِ چادر مشکی پیداست ؛ که نه به « تو » فکر می کنم نه به « من » دستهایم را در جیب ها می گردم و سکه ای به آسمان می اندازم
05 / 10 / 86 |+| نوشته شده توسط صمد مقدمی در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 11:50 ... ولی دولت مستاجل بود
جشن سینمای فجر!! باز هم تمام شد تا منتظر روزهای اکران باشیم . تا ببینیم کدام فیلم مشکل دار خواهد شد . تا ببینیم کدام شیر پاک خورده ای ، برای دیدن و تایید فیلم ها عینک ته استکانی به چشم خواهد زد . « سنتوری » که اکران نشد خیالمان راحت شد . حالا فرقی نمی کند که این فیلم سیاسی نیست . یا این که سینماست . وقتی فیلم های پدر - مادر دار اکران می شود جامعه آگاه می شود . می فهمد . مردم چشم باز می کنند و هزار کار بد ِ دیگر که به اطمینان برای جامعه ای با فرهنگ دولتی ( آن هم از این ! نوعش ) خطری بزرگ به حساب می آید . اگر جامعه آگاه شود ، چگونه رئیس جمهور می تواند به ریش ما بخندد و صحن مجلس را بدون اینکه پاسخی داده باشد ترک کند . پاسخی به تخلفات جدی در اموری که موظف به اجرای آن بوده است . برداشت های قشنگ ! از حساب ذخیره ارزی ( بدون اجازه مجلس ) را به حساب پایین بودن نرخ نفت بگذاریم و اینکه برخی حسابها که مجلس کرده بود بسیار قناعت مدارانه بوده است ؛ مگر نه دولت فقط ! در جاهایی که لازم بوده خرج کرده . همین .ما که تورم بالا نداریم . قاچاق بنزین نداریم . درد ما « پودر ماشین لباسشویی » است که به حمدالله به زودی با واردات ضرب الاجلی حل خواهد شد .مشکل ما رد صلاحیت ها نیست که ! پرتقال است . پرتقال نخوریم که نمی میریم ، می میریم ؟|+| نوشته شده توسط صمد مقدمی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 0:21 درود و بدرود
آقا عجب شانسی آوردیم واسه مجلس نام نویسی نکردیما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیروز یکی از دوستام زار زار گریه می کرد . اینجوری ئئئئئئئئئئئئئئئئئئ ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ ئئئئئئئئئئئئئئئ ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ می گفت بابام رد صلاحیت شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |+| نوشته شده توسط صمد مقدمی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:1 در آمدن به خاک ( تماس با خاک )
شعر آذری : راسیم قاراجا برگردان : صمد مقدمی خیلی خوشوقت شدم خیلی خوشوقت شدم که بیشتر نمی میری بیش از این بر گذشته نمی افزایی ماشین خاطره ساز نیستی خیال نمی بافی معنادار خواهد بود پس از مردن چیزها نمی آفرینی
بسیار خوشحال شدم گنجشکی نیستی به آشیانه کشان کرم خاکی را شبها دیگر بالهایت را از تن بدر نمی کنی چون زنی عادی نمی شوی برای من نمی میری دیگر
خیلی خوشوقت شدم ، به خاطر نزدیکی ات با خاک ببین چند سال تمام در بلوکها زیستیم ! آتش سبزی خواهی شد از خاک جوانه خواهی کرد برای بیرون شدن تلخی ِ زندگی کردن نظرت چیست دراز بکشی بر روی آتشهای سبز
دیگر بی تو بودن از با تو بودن پر معنا برای تو بودن خیلی چیزها یادم داد به همین خاطر بی تو برای جانی که گذاشتم پولی که خرج کرده ام آنچه ریخته ام از اشک پشیمان نیستم ، باور کن زیر خاک بودنت را تبریک می گویم بسیار خوشحالم بیش از این در زندگی نیستی
|+| نوشته شده توسط صمد مقدمی در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 11:45 برای " علیرضا " و "جواد " عزیز که در قلبم دوستشان داشته ام
درنا ها را ندیده ام ولی می دانم انسانها چطور از خودشان دور می شوند تو می روی در شکم یک درنای بزرگ ، یک پرستوی بزرگ یا هر پرنده مهاجر بزرگی تو می روی و تنها از چشم چپ این پرندۀ خوش پرواز به اضطراب زمین می نگری که چگونه در دستهای کوچکم زیر دندانهایم می فشارم افق من پرندۀ بزرگی است که در شکل متراکم شب گم می شود افق تو اندوه تازه ای که چراغهای روشن شهر را می بیند می بیند که تا ساعتی دیگر چه ساده و بی تو خاموش می شوند فردا آفتاب خواهد زد چای ، گرم خواهد شد و من درنا ها را هنوز ندیده ام ولی انسان را دیده ام که چگونه از وطن خویش دور می شود 16 / 09 / 86 |+| نوشته شده توسط صمد مقدمی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 21:42 از مرده ای که تفنگ می سازد ، به زنده ای که باروت می ساخت
نمی دانم کجای این خرابه دفنم کرده اند که هرگز توان رفتنم از پیراهنت نیست حالا که دل ندارم چه طور می توانم از " گُرُمب ِ " پر هیب ِ موشک بترسم ؟! چگونه از چکه های سرخی که نشان گذاشته اند پیدایشان کنم ؟! من که هیچگاه به خون فکر نکرده ام من که در جبهۀ کودکی هایم با انگشت اشاره به او شلیک می کردم که هیچ خونی نمی دیدم ! که هیچ رنگی نمی دیدم ، مگر خنده هایی که ذات پیروزی را در جبهه های واقعی به سخره می گرفتند ! من هر روز اسلحۀ شکاری می سازم و هر روز به تو فکر می کنم که چطور باروت مرا تامین می کردی تو دیگر نیستی اما هنوز جرات نمی کنم تفنگ نسازم ! جهان تفنگ بی باروت برای چه می خواهد ؟ جهان ، مرا بی تو برای چه می خواهد ؟! آژیر آمبولانس ها ضجه های تو بوق ماشین های در شلوغی مانده دل من ! دلی که دیگر ندارم تا دلتنگت شوم 27 / 08 / 86 |+| نوشته شده توسط صمد مقدمی در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 14:2 |
|

